...به نام خدای عاشقا...
سلام من علی هستم ۲۰ سالمه من بلد نیستم حرف بزنم ولی...
خیلی وقته یه خواب راحت نداشتم هر شب که میخوابم آرزو میکنم صبح بیدار نشم
ولی بدبختانه بیدار میشم...
چه شبهایی با بغض خوابیدم و چه شبهایی با گونه های خیس...
خیلی ها بهم میگن تو ۲۰ سالته الان وقت عاشقی نیست میگن عاشقی کیلو چنده ولی عشق سن و سال نمیشناسه...
دلم میخواد برم یه جایی تنها باشم و انقدر داد بزنم که خالی شم...
یه بغض گنده تو گلوم گیر کرده...
خیلی سخته ببینی دستش تو دست کسی دیگه باشه...
خیلی سخته ببینی چشمش به چشم دیگری دوخته شده...
خیلی سخته که حس کنی عشقی که براش تب میکردی دیگه ماله تو نیست...
خیلی سخته وقتی بیشتر از هر موقع به نوازشش احتیاج داری پیشت نباشه...
خیلی سخته شب عروسیش دعوت باشی و بله گفتنش رو به دیگری ببینی...
و
خیلی سخته وقتی داری جون میدی و میمیری بالا سرت نباشه...




آره حرف برای گفتن انقدر زیاد دارم که بگم ولی فقط خدا از این دل شکسته خبر داره...
اتاقم بوی تنهایی و مرگ میده دارم خفه میشم از این اتاق از نصیحت های تکراری از خودم...
همیشه کسی که عاشق تره از بین میره...
میگن عشق تو فیلماست...
هر وقت میرم بیرون از خیابون رد که میشم دوست دارم یه ماشین بهم بزنه و ...
خیلی وقته افسردگی گرفتم دیگه هیچی برام مهم نیست...
الان که دارم حرف می زنم قلبم درد گرفته دیگه نمیتونم حرف بزنم چون ممکنه بغضم بترکه و...
مرسی که به حرفام گوش کردید...
خداحافظ ...