تبليغاتX
...می ترسم بهش بگم

...می ترسم بهش بگم

...به کلبه ی شکسته ی قلبم خوش آمدید

خداحافظ...

سلام این آخرین آپمه میرم که غزل خداحافظی رو بخونم

اگه خوبی و بدی از من دیدید حلالم کنین

میرم که همه ازم راحت شن میخوام این مطالب رو بخونین و یادی از من کنین

هیچ کدومتون رو فراموش نمیکنم گرچه شماها منو از یاد بردید بگذریم

امیدوارم همتون تو زندگی موفق باشین

و لحظه ی سخت خداحافظی....

خداحافظ برای همیشه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/07ساعت 11:36 PM  توسط علی  | 

افسوس...

افسوس که دیگر شانه های تو حریم امن تنهایی من نیست...

افسوس که دیروز ، امروز نیست...

و افسوس که دیگر ، در آسمان پهناور قلب تو ، ستاره ای برای من سو سو نمیزند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/07ساعت 7:57 PM  توسط علی  | 

خدایا کمکم کن...

سلام بازم منم همون مزاحم همیشگی

من معمولآ کم حرف میزنم یعنی با نگاهم حرف میزنم

امروز خیلی دلتنگ بودم و در حالی که به عکسش خیره شده بودم با تمام وجودم براش میخوندم

گلوم درد گرفته بود چون یه بغض گنده تو گلوم بود انگار داشتم خفه میشدم

واااای چقدر تو عکسش معصومانه نگاه میکرد

من تسلیم شدم آره میدونم که بهش نمیرسم

و از این به بعد باید با اسم و عکس و زنگ صدای آرومش و... سر کنم

وقتی براش میخوندم با تمام احساسم میخوندم

نمیتونم تصور کنم مال کس دیگه ای باشه یعنی برام خیلی دردناکه

دلم گرفته به اندازه ی ابرهای تو آسمون...

دلم گرفته به اندازه ی قطرهای بارون...

دلم گرفته به اندازه ی مهربونی های خدا...

گفتم خدا...

خدا جون ازت سوال دارم:

چرا منو عاشق کسی کردی که میدونستی بهش نمیرسم؟

چرا اونو سر راه من گذاشتی؟

چرا کمکم نمیکنی؟

نمیبینی دارم عذاب میکشم...نمیبینی دارم جون میدم...نمیبینی دارم مثل شمع آب میشم...نمیبینی...

تو رفتی با کسی و میدونم بهت نمیرسم فقط بهم بگو چرا؟

خدایا نگام کن بندت میخواد بیاد پیشت خیلی زود

خدایا کمکم کن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/23ساعت 8:7 PM  توسط علی  | 

خیلی سخته...

...به نام خدای عاشقا...

سلام من علی هستم ۲۰ سالمه من بلد نیستم حرف بزنم ولی...

خیلی وقته یه خواب راحت نداشتم هر شب که میخوابم آرزو میکنم صبح بیدار نشم

ولی بدبختانه بیدار میشم...

چه شبهایی با بغض خوابیدم و چه شبهایی با گونه های خیس...

خیلی ها بهم میگن تو ۲۰ سالته الان وقت عاشقی نیست میگن عاشقی کیلو چنده ولی عشق سن و سال نمیشناسه...

دلم میخواد برم یه جایی تنها باشم و انقدر داد بزنم که خالی شم...

یه بغض گنده تو گلوم گیر کرده...

خیلی سخته ببینی دستش تو دست کسی دیگه باشه...

خیلی سخته ببینی چشمش به چشم دیگری دوخته شده...

خیلی سخته که حس کنی عشقی که براش تب میکردی دیگه ماله تو نیست...

خیلی سخته وقتی بیشتر از هر موقع به نوازشش احتیاج داری پیشت نباشه...

خیلی سخته شب عروسیش دعوت باشی و بله گفتنش رو به دیگری ببینی...

و

خیلی سخته وقتی داری جون میدی و میمیری بالا سرت نباشه...

آره حرف برای گفتن انقدر زیاد دارم که بگم ولی فقط خدا از این دل شکسته خبر داره...

اتاقم بوی تنهایی و مرگ میده دارم خفه میشم از این اتاق از نصیحت های تکراری از خودم...

همیشه کسی که عاشق تره از بین میره...

میگن عشق تو فیلماست...

هر وقت میرم بیرون از خیابون رد که میشم دوست دارم یه ماشین بهم بزنه و ...

خیلی وقته افسردگی گرفتم دیگه هیچی برام مهم نیست...

الان که دارم حرف می زنم قلبم درد گرفته دیگه نمیتونم حرف بزنم چون ممکنه بغضم بترکه و...

مرسی که به حرفام گوش کردید...

خداحافظ ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 0:6 AM  توسط علی  | 

آسمان چه پر ستاره است...

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ‌٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:

« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/05ساعت 5:16 PM  توسط علی  | 

راز عشق...

من نمي دونم چي ميشه نمي شه بگذرم از تو
 
شايد اون موقع ببارم تا شايد بياي به خونه
 
خلاصه فقط مي خواستم قصمون رو گفته باشم
 
مي دونم كه آخر عشق با خداي مهربونه
 
دل من فكراشو كرده كه صبور و باوفا شه
 
كاش دل تو هم صبور شه اين روزا اگر بتونه
 
ديگه حرفي نيست عزيزم بجز اشكي كه مي ريزيم
 
كاش بپرسي راز عشق و از گلاي ناز پونه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 10:19 PM  توسط علی  | 

من و ستاره...

یه شب خوب تو آسمون، یه ستاره چشمک زنون، خندید و گفت: کنارتم، تا آخرش تا پای جون، ستاره ی قشنگی بود، آروم و ناز و مهربون، ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون،امازیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون، ابری اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون، حالا شبا به یاد اون، زل می زنم به آسمون، دلم می خواد داد بزنم این بود قول و قرارمون، تو رفتی و از خودتم، نذاشتی حتی یه نشون...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/17ساعت 2:3 PM  توسط علی  | 

تا قیامت...

من ميگم بهم نگاه كن

تو ميگي كه جون فدا كن

من ميگم چشمات قشنگه

تو ميگي دنيا دو رنگه

من ميگم دلم اسيره

تو ميگي كه خيلي ديره

من ميگم چشمات و واكن

تو ميگي من و رها كن

من ميگم قلبم رو نشكن

تو ميگي من مي شكنم من ؟

من ميگم دلم رو بردي

تو ميگي به من سپردي ؟

من ميگم دلم شكسته است

تو ميگي خوب ميشه خسته است

من ميگم بمون هميشه

تو ميگي ببين نمي شه

من ميگم تنهام مي ذاري

تو ميگي طاقت نداري

من ميگم تنهايي سخته

تو ميگي اين دست بخته

من ميگم خدا به همرات

تو ميگي چه تلخه حرفات

من ميگم كه تا قيامت

برو زيبا به سلامت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/09ساعت 1:32 PM  توسط علی  | 

رفتی...

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
 
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
 
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
 
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
 
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
 
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
 
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
 
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
 
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
 
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/03/04ساعت 12:36 PM  توسط علی  | 

تا یادم نرفته...

آخه تا کی بکشم منّت چشمای تو رو

بذارم به پای چی وعده بیجای تو رو

یه روز آفتابی می شی یه روزی ام ابری و سرد

کدومو باور کنم گرما یا سرمای تو رو

این همه میان سراغم به هوای عاشقی

من یادم میاد فقط چشمای زیبای تو رو

چرا هر کسی رو دوست داری تو رو دوست نداره

نمیدم حتّی به کس تلخی حرفای تو رو

دلای دریایی شونو به رخ من می کشن

نمی دم به هیچکدوم یه موج دریای تو رو

منو منتظر بذار هرجوری که تو راحتی

چی می خوام مگه فقط ساختن فردای تو رو

دوست دارم تمام دنیا رو بدم تا بدونم

راز فتح قلعه قشنگ رویای تو رو

تا یادم نرفته یک بار دیگه واست بگم

من نمی دم به کسی تا عمر دارم جای تو رو

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/03ساعت 0:36 AM  توسط علی  | 

دوستت دارم...

هفت تا آسمون پر از گلهای یاس و میخک

با صد تا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک

یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک

فقط میخوام بهت بگم:

                                              دوستت دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/30ساعت 2:30 PM  توسط علی  | 

برگرد...

روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و
تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت
و اینک دلم هوای تو را کرده است...
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !
دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره
می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....
برگرد! بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه
عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری!
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای
بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم
و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم...

+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/24ساعت 1:18 PM  توسط علی  | 

مرگ عاشق...

عاشق یک بار بدنیا میاد اما سه بار میمیره ،

وقتی یارشو با کسی می بینه ،

وقتی بفهمه اون دوسش نداره ،

وقتی بفهمه هیچ وقت به اون نمی رسه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/22ساعت 2:33 PM  توسط علی  | 

عشق چیست؟...

کودکي گفتند: عشق چيست؟

گفت : بازي .

به نوجواني گفتند: عشق چيست؟

گفت : رفيق بازي .

به جواني گفتند: عشق چيست؟

گفت : پول و ثروت .

به پيرمردي گفتند: عشق چيست؟

گفت: عمر .

به عاشقي گفتند : عشق چيست؟

چيزي نگفت ، آهي کشيد و سخت گريست .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/21ساعت 2:53 PM  توسط علی  | 

جاده...

انگار تا همیشه باید

       در پی چشمهای تو ستاره های جاده را سوراخ کنم

                 و چه طولانی است

                            این شبهای بی ستاره ی جاده...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/02/18ساعت 4:1 PM  توسط علی  | 

تنهایی...

 

اگه تنهایی...  اگه بی کسی...  اگه چشمات خیسه...  اگه عاشقی...  اگه شکسته ای...  پس عکسارو ببین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/16ساعت 11:28 PM  توسط علی  | 

دوستت دارم...

مرا صد بار از خود برانی     دوستت دارم

 به زندان خیانت هم کشانی     دوستت دارم

  چه سود از مهر ورزیدن     چه حاصل از وفا کردن

   مرا لایق بدانی یا ندانی     دوستت دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/16ساعت 12:27 PM  توسط علی  | 

چرا؟...

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین کسی هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.  

 تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت:میدونی که من هیچ وقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی!...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست ودیگر هیچ چیز نفهمید...  

 چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!...                                                                             

دختر نامه را برداشت،اثری از اسم روی پاکت نامه دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته بود:سلام عزیزم.الان که این نامه رو می خونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم...پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم...امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.عاشقم تا بینهایت. 

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/02/06ساعت 2:12 PM  توسط علی  | 

دختر نابینا...

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را   با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/03ساعت 9:9 PM  توسط علی  | 

من عاشقش بودم ولی اون نبود...

من عاشقش بودم ولی اون نبود

 من هنوز دلتنگشم ولی اون نیست

 من تا ابد دوسش دارم

ولی میدونم که اون هیچ وقت دوسم نداشت

 من هنوم هر شب خوابشو میبینم

 ولی میدونم اون حتی حاضر نیست توی خواب منو ببینه...

+ نوشته شده در  جمعه 1389/02/03ساعت 5:11 PM  توسط علی  |